فوتبالیستها به روایت نگار
نگار خانم دیروز کارتون فوتبالیستها رو نقاشی کرد ...
آفرین دختر گلم عالیییییییییییییییییییی بود

نگار خانم دیروز کارتون فوتبالیستها رو نقاشی کرد ...
آفرین دختر گلم عالیییییییییییییییییییی بود

چند وقت پیش هم داشتم به بابای نگار میگفتم از فلسطین برو خلوتتره تو ترافیک نمیمونی.. یهو نگار دراومد که نه بابا من میترسم. آخه اونجا جنگه، توی تلویزیون نشون میداد که بچه ها رو هم کشتن!
این روزها هم که با دقت اخبار انتخابات رو دنبال میکنه و وقتی ازش میپرسم خوب حالا به کی رای میدی: میگه هنوز تصمیم نگرفتم.
اینم نقاشی نگار خانم که واسه برنامه نقاشی آی نقاشی شبکه پویا کشیده
بابای نگار چند روزیه سفر رفته و نگار خانم خیلی دلش تنگ شده... درباره هر چی حرف میزنیم یه چیزی از باباش یادش میاد و میگه، رفته بودیم مغازه میگفت سه تا بستنی بخریم یکی هم بذاریم برای بابایی ... دیشب دراز کشیده بود دستش رو زیر سرش حائل کرده بود و میگفت باباییم اینطوری دراز میکشید...
تا تلفن زنگ میزنه میپره گوشی رو بر میداره تا با باباش حرف بزنه ...
اینم یه عکس ویژه از نگار و باباش:

امروز صبح نگار خانم ما داشت دونات میخورد، بهش گفتم خوش به حالت منم دلم از این کیکا میخواد، گفت خوب مامانی برای خودت هم میخریدی.. گفتم آخه فقط یه دونه داشتیم، گفت خوب مامانی غصه نخور من نصفش میکنم با هم بخوریم...
آخ که چقدر این نگار من با معرفته ... بهش گفتم نه مامانی نمیخواد، گفت نه الان نصف میکنم خلاصه با کلی زور و ضرب تونست یه تیکه از کیکش برام بکنه، یه نگاهی انداخت دید کوچیکه باز تلاش کرد و یه تیکه دیگه.. خلاصه چند بار تیکه کرد و بهم داد تا خیالش راحت شد که منم به اندازه از کیکش خوردم ...
تازه سعی کرد به باباش هم از اون کیک کوچولوش بده...
واییییییییییییییییییییی که چقدر این دختر من با معرفته ... این خوشمزهترین دوناتی بود که تو عمرم خوردم...
مامان نگار-
مدیر مهد نگار میگه که حرفای بزرگونه میزنه بچه ها یاد میگیرن تو خونه تکرار میکنن مادرشون شاکی میشن
میگم مثلا چی میگه؟ جواب میده که مثلا میگه من دیگه از این زندگی خسته شدم تحمل ندارم! داری منو عصبی میکنی! الان دیگه کاملا عصبی شدم! دست از سرم بردارید! بعد میگه ما فکر میکنیم شاید شما توی خونه از این حرفا میزنید...
اضافه میکنم به این جمله ها دیالوگ دختر رو توی سریال راه طولانی: میخوام خونه رو ترک کنم ... دیالوگ سریال سهمی برای دوست: آرایشگاه سیار لرد دانا بفرمایید..
نگار علاقه زیادی به تلوزیون داره و عجیب از دیالوگای فیلما استفاده میکنه و خیلی هم دوست داره ژست بزرگترا رو به خودش بگیره ...
یادمه تازه که توی تهران مهد میرفت یک سال و 10 ماهش بود... وقتی میومد خونه عروسکاش رو دور میچید و خودش میشد مربی... دستاشو تو هوا میچرخوند و داد میزد: اینجا چه خبری نیست!
تازه میفهمم وقتی از یه بچه ای پیش مادرش گلایه میکنی چه حس بدی به مادر دست میده و این واسه این نیست که فکر میکنه شاید واسه تربیت بچه کم گذاشته واسه اینه که شدیدا عاشقشه...
یک به یک با مژههایت دل من مشغول است
امسال چهارمین عیدی بود که نگار خانم ما پای هفت سین نشست اما یه تفاوت عمده با سالهای قبل داشت. امسال خانم کوچولوی نازنین ما خودش مشارکت زیادی تو آماده کردن هفت سین داشت. مثلا ظرفا رو با کمک مامانی با رنگ انگشتی رنگ کرد، با سینای هفت سین آشنا شد، با ماهیاش دوست شد و براشون غذا میریخت و البته کلی هم ژست خوشگل یاد گرفته بود که موقع عکس گرفتن خودشو آماده کنه...

نگار خانم سه سال پیش روز شنبه هفتم دی ماه، دقیقا ساعت ۷ و ۴۵ دقیقه صبح به دنیا اومد.
قشنگ ترین حادثه زندگی من تولدت مبارک.
نگار خانم ما این روزا به پابوس امام رضا(ع) رفته و این دومین باریه که تو زندگی این افتخار نصیبش میشه، اینم عکس با اون ژستش که دل منو برده :

نوشتن از نگار قشنگترین کار زندگیم بود که متاسفانه به دلایلی این کار رو انجام نداده بودم... دلم واسه دخترک قشنگم میسوزه که انگار دارم انتقام همه سختی های زندگی رو از اون میگیرم ... اما باز مینویسم تا خودم و نگار رو با هم دریابم ...
نگار خانم ما سه روز دیگه شمع سه سالگی رو فوت میکنه... دختر ملوس من اما اگه بدونه سه سال هنوز یعنی خیلی کوچیک خیلی ناراحت میشه... اون عاشق اینه که بزرگتر باشه ...

بزرگتر بودن واسه نگار یعنی مستقل بودن، خانم خشگله من چند ماهی هست که خودش توی اتاقش میخوابه و البته نیازی هم نداره تا وقتی خوابش میبره من کنارش باشم...
بزرگتر بودن واسه نگار یعنی اینکه خودش دستشویی بره، خودش غذاشو بخوره، کمک من سفره رو جمع کنه، خودش انتخاب کنه که چی میخواد بخره، یعنی خودش در رو باز کنه به روی کسی که در میزنه، خودش زمانش رو مدیریت کنه یعنی کی سی دی ببینه، کی نقاشی کنه، کی غذا بخوره و کی بخوابه..
کلی هم قرآن و شعر و زبان انگلیسی یاد گرفته که با زبون شیرینش برامون میخونه... عاشق کتاب خوندنه واسه کتاباش هم تفکیک خاصی داره، چند تا از کتابهای منو هم برده و گاهی عین آدم بزرگا ژست کتاب خوندن میگیره و به قول خودش اینا کتاب نوشتنیه ... اصلن هم اینا رو نه خط خطی میکنه نه پاره... عاشق کتابهای رنگ آمیزیه ... خیلی هم خوشگل رنگ آمیزی میکنه و تقریبا همه رنگا رو میشناسه...
عاشق گواشه برای رنگ کردن ... ژست قلم مو دست گرفتنش عالیه، مثل نقاشای بزرگ...
خانم مربیش تو مهد کودک میگه نگار عالیه و خیلی بیشتر از بچه های دیگه تو کارا مشارکت میکنه و بهتر از همه آموزش ها رو یاد میگیره اما یه نقطه ضعف داره و اون اینه که کسی بهش بگه کوچولو! اونوقته که دعواش میشه...

اگه بهش بگم دستتو بده به من دختر کوچولو باید دستشو به مامانش بده، زود در میاد که من که بزرگم، میگم آره وقتی بزرگتر شدی دستتو نده، میگه من بزرگترم! خلاصه هیچ رقمه زیر بار نمیره که کوچولوئه ...
چند روز پیش با دایی نگار تلفنی حرف میزدم آخرش گفتم کوچولوهای گلت رو ببوس... سریع دراومد که یگانه که کوچولو نیست! اندازه منه! (یگانه خانم ۷ سالشه البته)
یه شعر مخصوص هم داره که وقتی میخونه دل همه رو میبره: "راننده احساس داره ... تو صندوقش زاپاس داره ....."
وقتی که من از سر کار میرم میاد جلوی در میایسته و با اشتیاق زیاد میگه مامانی من اومده، میپره بغلم، بهم خسته نباشید میگه و این واسه من یعنی معجزه، یعنی یادم میره که چقدر خسته ام...
دستهاي كوچكت را دوست دارم
آنگاه كه رنگ نوازش مي گيرد و انگشتانت مي لغزد روي صورتم
حتي آنگاه كه ناتواني انتقام را چنگ ميزني
چشمانت را دوست دارم
آنگاه كه تمام بغضت را به رخم مي كشي
به بهانه يك عروسك ناچيز
و بغض مي كني و اشك مي ريزي كلافگي هاي اين دنياي سه ساله را
دلم لک زده از شیرینی های نگارم بنویسم ...
دیروز رفته بودیم طبیعت گردی، دخترم اونقدر کثیف شده بود که بهش گفتم نگار باید بندازمت توی ماشین لباسشویی... نگار گفت: نمیشه مامان من آدمم لباس نیستم که... منو باید ببری حموم!
یه شب هم با هم رفتیم بستنی بخریم، میخواست یخمک بخره گفتم نه مامانی برات خوب نیست. فروشنده هم به کمک من اومد و گفت: از این بستنی ظرفیا ببر رفتی خونه مامان بهت بده با ظرفش بخوری... نگار گفت: نه من ظرفش رو نمیخورم چون آدمم! فروشنده گفت: نه حالا ایندفعه بخور! گفت نه یه بار هم نمیخورم چون دندونام میشکنه!
داشت مسواک میزد که به شوخی براش خوندم: خمیر دندون پونه چشمو نمیسوزونه! نگار هم گفت: خمیر دندون پونه چشمو نمیسوزونه، دندونو میسوزونه!
چند وقتیه که به دلایلی زیاد درگیر خودم و گرفتاریهای خواسته و ناخواسته ای بودم که البته تمومی هم نداره یه دفعه به خودم اومدم دیدم اون چیزی که توی این مدت از یاد بردم "مادر" بودنه ... حالا دیگه میخوام همه چیز رو رها کنم و فقط مادر باشم یه مادر خوب واسه نگار ... توی این چند وقتی انگار شدم مثل کسی که عزیزش رو مدتهاست ندیده و بعد میبینه که چقدر فرق کرده و بزرگ شده ....
نگار توی این مدت کوتاه خیلی بزرگ شده بیشتر از اونی که من انتظارش رو داشتم اینو فقط من نمیگم خانواده بابای نگار هم که یک ماه پیش دیده بودن و اخیرا دوباره پیششون رفتیم همین رو میگن ....
نگار عاشق شماله اون هم فقط دریا ... یعنی وقتی از دریا بر میگشتیم بریم خونه عمو جونش میگفت باز هم بریم شمال

نگار خانم ما خیلی تغییر کرده ... بیشتر از همه نوع بازی هاش. وقتی که خونه مامانا هستیم عروسکای ریز ریزش رو میچینه روی زمین و مثلا اونا بچه های مهد کودکن نگار هم مربیشونه و براشون شعر میخونه داستان میگه ... بعد زنگ ورزش میخوره بهشون ورزش یاد میده... اگه بخوان برن دستشویی میبرشون .. زنگ نقاشی میشه زنگ ناهار میشه ... من هم یکی از بچه های مهد کودک میشم ... گاهی هم مدیر مهد که به تلفنای مادرای بچه ها جواب میدم ... گاهی توی بازی حرفای خنده دار و طنز آلود میزنم ... مفهوم طنر رو خیلی خوب میفهمه و ریسه میره از خنده ...
نگار جون من قبلن بیشتر خونه سازی و پازل رو دوست داشت اما چند وقتیه عاشق عروسکاش شده... اونا رو میخوابونه ... مثلا بهشون غذا میده ... مراقبشونه ... چند شب پیش هم توی بازیش رفته بود عروسکش رو پیچیده بود توی روسری و داد به بابا بزرگش گفت بابا جان این بچه منو بگیر من با شوهرم برم یه خریدی بکنیم بیایم الان خوابوندمش وقتی بیدار شد بهش شیر بدین ...
شمال هم که رفته بودیم دو تا از عروسکاش رو آورده بود و داده بود مادربزرگش بخوابونش ... مامان بهش گفت تو چه مادری هستی که من باید بچه هات رو بخوابونم ... یه کم فکر کرد گفت من مامان بی ادبم ... اصلا اشتباه کردم بچه آوردم !
یه روز بهش گفتم تو مامان باش من نگار ... بعد شروع کردم به جیغ زدن و لجبازی که متوجه کارای بذش بشه ... اون هم برد منو گذاشت جلوی در ورودی و گفت تا اجازه ندادن حق نداری بیای این طرف ... تا وقتی جیغ بزنی باید اونجا وایستی...
به شب بابای نگار اومد خونه و زیاد حوصله نداشت گفتم شام بیارم گفت نه اشتها ندارم ... نگار سریع در اومد که من اشتها دارم ... فرداش رفته بود اینو برای مامانم تعریف کرده بود و مامانم به من گفت ... به نگار گفتم مامانی وقتی توی خونه اتفاقی میافته نباید به کسی بگی گفت نه مامان من چیزی نگفتم فقط گفتم بابام اشتها نداشت من گفت من اشتها دارم که مامانم خوشحال بشه ...
یه روز که با دوستامون رفته بودیم بیرون، همسر دوستم توی حرفاش به بابای نگار گفت بابا تو دیگه کی هستی ... نگار هم که فکر کرد با اونه گفت من نگارم دیگه!
اولين بار كه از اول عمر دو سال و اندي نگار كوچولوي عزيزم، شب تنهاش گذاشتم و رفتم ماموريت خيلي بهم سخت گذشت تا خود صبح يا تو فكرش بودم يا خوابش رو ميديدم ... خيلي شب سختي رو گذروندم انگار كه يه تيكه از وجودم يه جايي جا مونده ، وقتي اومدم مامانم ميگفت نگار هم تا ۶ صبح خوابش نبرده و بهونه مي گرفته، اون موقع با خودم عهد كردم تا وقتي كه بزرگ نشده هيچ وقت ديگه اينطوري تنهاش نمي ذارم ...
اما نگار ديشب عهد منو شكست و با مامانا (مامان من ) رفت خونشون ... من كلي بهش التماس كردم كلي خواهش كردم ... حتي گريه ام گرفت اما نموند و رفت... من مثل همون شب بودم خيلي بهم سخت گذشت اما به نگار نه ... راحت خوابيده بود.
صبح هم كه رفتم ببرمش مهد با من نيومد و گفت من نميام خونه تون ... هر چي هم زنگ زدم خونه با من حرف نزد... ميگه من ديگه بچه مامانا شدم خونه شما هم نميام ...
حالا نگار خانم واسه اينكه برگرده خونه شرط هم ميذاره كه اگه ببريمش پارك مياد خونه ...
البته نگار يا همه بچهها حق دارن اين طور برخورد كنن... مگه نگار دنبال من گريه نمي كرد كه سر كار نرم، مگه با اون چشماي خوشگلش بهم التماس نمي كرد؟ مگه من تنهاش نميذارم؟
مامان نگار -
امسال سومين عيد براي نگار گلم بود ... از دو سال قبل بيشتر بهش خوش گذشت چون بيشتر متوجه نو شدن و تحول ميشد ...
تو ايام عيد خونه هر كي ميري پر از شيريني و شكلاته اونقد كه دل آدم رو ميزنه اما تو خونه ما يه شيريني بي نظير هست كه دل همه رو ميبره ... اونقدر نگار توي اين تعطيلات شيرين كاري كرد كه دلم نميخواست هيچ وقت تعطيلات تموم بشه ...
بايد بشنيم با باباش فكر كنيم و هر كدوم يه گوشهايش رو بنويسيم ...
يه روز كه حسابي با دلبرياش دل بابايش رو برده بود، باباش ازش پرسيد نگار جون دوستم داري؟... نگار هم با شيريني عجيبي جواب داد: "دوستت دارم ..." یکم مکث کرد، بعدش دوباره گفت: "بدجوريم دوستت دارم ..."
اینجا بود که دل بابای نگار حسابی قیژ رفت و حالا این بابای نگاره که بیشتر و بیشتر از همیشه "بدجوری" نگار رو دوس داره ...
هيچي تو دنيا قشنگ تر از اين نيست كه دختر كوچولويي كه تازه تازه زبون درآورده بياد بغلت كنه و بگه ماماني خيلي دوستت دارم ...
ديروز وقتي از سر كار به خونه رفتم سر درد شديدي داشتم و مثل هر روز نگار رو بغل نكردم بوسش كنم چند لحظه بعد گفت: "مامان چرا منو بغل نكردي بوس كني؟" ... خيلي حرف بود توي اين جمله كوتاهش اشكمو درآورد...
همين ديشب نشسته بوديم داشتيم يه فيلم تلوزيوني نگاه ميكرديم كه يه خانمي با مادرش رفتار بدي داشت و باهاش دعوا كرد و تو خونه تنهاش گذاشت مادره هم دچار اوهام شد و ميترسيد و با عكس شوهر مرحوش حرف مي زد... نگار كه با دقت اينا رو نگاه ميكرد پا شد اومد بغل من گفت مامان خيلي دوستت دارم من تو رو نمي ذارم خونه از عكس اون آقاهه بترسي!...
پ.ن: البته نگار همه اين حرفا رو با تلفظ خاص خودش از واژهها ميگفت كه من ترجمه شده نوشتم ...
مامان نگار-
هنوز صبح نشده بود كه ضرباهنگ رسيدن مسافر كوچولو بيدارمون كرد و حالا دو سال از اون صبح قشنگ كه باباي نگار با خبر "نگار آمد" همه دوستان و آشناها رو از خواب بيدار كرد مي گذره ...
صورت زيباي نگار رو ساعت ۷ و ۴۵ دقيقه صبح روز هفتم دي ماه ديدم و هنوز اون صورت گرد كوچولو با چشماي خوشگل سياه و موهاي سياهي كه براي نوزاد فوق العاده بود زيباترين نقشيه كه تو دنيا ديدم و عاشقش شدم ...
هنوز هم نگاه كردن به اين نقش و نگار زيبا منو عاشق ميكنه... دوستش دارم هر لحظه بيشتر از لحظه قبل ...
نگار جونم تولدت مبارك
**********
بابای نگار-
هنوز ۱۰ روز به موعد مقرر برای دنیا اومدن نگار مونده بود اما مامان نگار ساک بیمارستان و لباس های اولیه نگار رو حاضر کرده بود و انگار که می دونست زودتر باید منتظر مهمون کوچولومون باشیم.
حوالی اذان صبح روز ۷ دی ۱۳۸۷ مامان نگار با آرامش خاصی از من خواست که به بیمارستان برسونمش. هنوز یکی دوساعت از حضورمون در بیمارستان مصطفی خمینی نگذشته بود که مادربزرگ نگار خبر آورد که نگار دنیا اومده. شوکه بودم، حس عجیبی بود و تا حالا تجربش نکرده بودم.
حالا دو سال از اون روز گذشته و مامان و بابای نگار عاشق نگار هستن. دخترمون هر روز شیرین زبون تر میشه و گاهی با حرفا و کاراش لذت و زیبایی خاصی به زندگیمون میده که هرگز برام قابل تصور نبود.
شیرین کاری ها و شیرین زبونی های نگار حکایت مفصلی داره که کمتر حوصله و وقت نوشتنش رو داشتم ولی سعی میکنم بعضی از کاراش رو بیشتر اینجا بنویسم.
نگار جونم، تولدت مبارک عزیز دلم ...
نگار خانوم ما تازه از سفر کربلا برگشته، حسابی زیارت کرده و حسابی کربلایی شده ...
چند وقتی بود که دل بابایی نگار هوای ارباب حسین کرده بود و من به خاطر دختر کوچولوم زیاد موافق نبودم؛ نه می تونستم ۱۰ روز دوریش رو تحمل کنم و پیش مامان جون بذارمش نه اینکه اطمینان داشتم که با تمام سختی های این سفر می تونم با خودم ببرم و به سلامت برش گردونم ... خلاصه که تصمیم گرفتن برای بردن نگار سخت ترین و شاید تنها سختی این سفر شیرین بود و الان از ته قلبم دعا می کنم حداقل یک بار دیگه تکرار بشه ...
به نگار گفتیم که می خواهیم بریم کربلا، زیارت امام حسین اون هم هرکی ازش میپرسید که کجا می روید می گفت: "ببلا دیادت حنین حنین" همش توی راه تلاش می کردیم نگار رو نسبت به جایی که می بریم آگاه کنیم و البته توی این کار همسفرای خیلی خوبمون هم همراهی می کردند...
هر جا که اتوبوس می ایستاد نگار فکر می کرد که رسیدم می گفت" ریشیدیم و ریشیدیم" "ببلا رشیدیم " خلاصه که دخترم برای رسیدن به کربلا چند روزی رو هم منتظر موند ...
توی نجف که اولین منزل سفرمون بود به نگار خیلی خوش گذشت، چون بعد از ساعتها معطلی توی مرز و تحمل سختی اتوبوس حالا توی یه اتاق خوشگل با مامان و بابا بود، اونم مامان و بابایی که همیشه پیشش نیستن.. رضایت رو می شد از نگاه های شیرینش فهمید...
اولین بار که بردیمش حرم حضرت علی(ع) خیلی هیجانزده بود فکر می کرد که اینجا همون کربلا است، سعی می کردم آداب زیارت رو از همون جا یادش بدم و بعد از یکی دو بار زیارت رفتن دیگه خودش فهمیده بود و هر جا که ضریح مقدس رو می دید می گفت: " من دست بزنم .. دیادت کنم" وقتی هم که نماز می خوندیم اون هم سعی می کرد کارهای ما رو تکرار کنه ... کاراش برای من خیلی دلنشین بود و فکر می کنم برای همه کسایی هم که می دیدنش شیرین بود...
توی حیاط حرم با بچه ها از ملیت های مختلف بازی می کرد و سعی می کرد باهاشون ارتباط برقرار کنه .. دستشون رو می گرفت، خوراکی تعارف می کرد جالب بود که تو عالم بچه ها زیاد همزبونی مهم نیست اونا زبون مشترک دوست شدن رو بلدن ...
همش نگران بودم که توی مسجد کوفه و مسجد سهله که اعمال زیادی داره به نگار خیلی سخت نگذره که خدا رو شکر بخش عمده ای رو خواب بود و باباش بغلش می کرد و بعدش هم که بیدار شد خودش رو سرگزم می کرد تا ما به اعمالمون برسیم ...
نگار همینطوری دختر خوب و صبور و آرومی بود تا رسیدیم کربلا و دختر گلم به زیارت " حنین حنین" رفت.. اونجا دیگه خیلی راه افتاده بود تا می رسیدم به نزدیک ضریح بلند می گفت" آنوما دور می زنین ... من دست بزنم ... دیادت کنم" (یعنی خانوما دور بزنین که منم به ضریح دست بزنم و زیارت کنم)و چون اغلب زوار اونجا ایرانی بودن حرفش رو می فهمیدن و همکاری می کردن تا دخترم زیارت کنه ...
توی زیارت دوره هایی که با کاروانمون می رفتیم هم به نگار خیلی خوش می گذشت، یه دوست خوبی پیدا کرده بود که بهش می گفت خاله زهرا و همش دوست داشت بره بغل ایشون... ایشون هم خانوم خیلی خوبی بود، اونقدر بهش محبت کرده بود که نگار حاضر نبود ترکش کنه ...
یه دوست کوچولویی هم توی این سفر داشت که یک سال و نیم از نگار بزرگتر بود و اسمش هستی بود... دختر گلم همش سراغ دوستش رو می گرفت و می گفت "مامانی استی بیاد"
اول سفر، همسفرای ما خیلی نگران بودن که دو تا بچه کوچولو توی این کاروان هست و هر کدوم سعی می کردن به سهم خودشون کمکی، توصیه ای ، ابراز نگرانی ای کنن اما به مرور همه با این دو تا کوچولو دوست شدن و خیلی باهاشون مهربون بودن... نگار که شعر رسیدم رسیدم رو می خوند... یه آقای مهربونی بود که با دیدن نگار یاد نوه خودش می افتاد، بهش می گفت "چی ریشیدی... نخ یا کاموا... باهاش چی بافتی" نگار هم می گفت: " مامان اوبی دایم میشنه توی اونه می بافه دونه دونه " ... یه آقای مهربون دیگه ای که منو یاد بابام می انداخت هر موقع نگار رو می دید بهش می گفت" بلبل من... نگار من" و بهش شکلات می داد، دیگه نگار با دیدن ایشون سراغ "دودویات" (شکلات)می گرفت...
موقع غذا که معمولا توی رستوران همسفرامون رو می دیدم نگار با صدای بلند می گفت "ابول باشه دیادت کردید" ... توی اتوبوس هم وقتی باباش رو از صندلی دو نفره بیرون می کرد تا خودش بشینه بعد از چند لحظه دنبالش می گشت و بلند می گفت " حابد یه یحظه بیا"و چون خیلی این حرفش شیرین بود تقاضا برای تکرارش هم زیاد می شد و تشویق می شد تا باباش رو به اسم کوچیک صدا کنه ...
کربلایی نگار ما توی این سفر حرف زدنش کامل شد و کلی از روابط اجتماعی آگاه شد ... آخر سفر همه بهش زیارت قبول می گفتن، انگار فقط اون کربلایی شده و انگار که از اول اون دعوت شده بود و ما به حرمت پاکی وجود اون بود که توی این دعوت همراهیش می کردیم ...
پ.ن: نگار توی کربلا وقتی گربه ها رو می دید می گفت: "پیشی ناقلا چی جویی اومدی ببلا"
پ.ن: با اینکه اونجا زیاد خرید نکردیم اما توی ذهن نگار مونده و هر چی می خریم می گه : مبایت باشه .. از ببلا اریدی؟ می گم نه مامانی از تهران خریدم و با تعجب می پرسه از تهیان اریدی؟!
نگار نازنين من تقريبا تمام جملهها رو ميتونه بگه اعم از كوتاه و بلند و توي اين مدت اخير خيلي تو حرف زدن پيشرفت كرده، البته هنوز كلمههاش براي همه قابل فهم نيست اما جمله گفتنش حرف نداره ، فعلها رو هم خيلي درست و به جا به كار ميبره ....
وقتي از جلوي پارك رد ميشيم ميگه؟ ماماني ديدي؟ ميپرسم چيو؟ ميگه "دادا بادي، دودوره، ايوينگ اما ني ني نبود."
ديشب خواب بود و به خاطر همين كفشاش رو تو ماشين پاش نكرده بودم، وقتي اومديم خونه سراغ كفشاش رو گرفت، گفتم بابا مياره. وقتي كه باباش اومد پرسيد: "بابايي بشام رو اووردي؟" ... گذشت و چند ساعت بعد داشت اين جمله رو با خودش تكرار ميكرد. با صداي نازك ميگفت" بابايي بشام رو اووردي؟ و از طرف باباش با صداي مردونه ميگفت: بيه! (بله) دوباره صداش رو ريز ميكرد و ميگفت: بابايي ميبيي بوبوشگاه دادا بادي دايه؟ (ميبري فروشگاهي كه تاب تاب عباسي داره؟) دوباره صداش رو مردونه ميكرد و ميگفت:"بيه ميبيم." (بله ميبرم)...
عاشق شعر و قصه است به خصوص اگه درباره خودش باشه ...
خيلي حرف زدنش خوردنيه ...
نگار در حال تمرين مفاهيم خوب و بده و اين روزها گاهي با خودش بلند بلند فكر ميكنه و ميگه كه كي و چي خوبه و چي بده ...
چند روز پيش صبح نشسته بود و داشت ميگفت: "بابا اوبه ... تا تا عبادي... دودوره ...ايوينگ" يعني بابا خوبه چون ميبرش تاب تاب عباسي، سرسره و اله كلنگ" بعد هم اسم همه چيزها و كسايي كه ميشناسه رو ميگه و ميگه اوبه...
ديروز داشت ميگفت "بيو بابا بده ... عسيسيم اوبه و ...." يعني "برو بابا بده و عزيزم خوبه"
چند روزه كه ياد گرفته با صداي بلند سلام كنه و بعدش هم برا خودش دست ميزنه و ميگه "آبرين"
بابای نگار-
این چند وقت بیشتر پست های وبلاگ نگار رو مامانش نوشت، من هم گاهی که سوژه هایی درباره کارهای نگار به ذهنم می رسید، به مامان نگار می گفتم که زود بنویسش تا یادمون نره.
حکایت این روزهای نگار خیلی جذاب و دیدنیه اما حیف که خیلی از مخاطبای وبلاگ نگار فقط می تونن بخونن این حکایت رو.
البته همین هم غنیمتیه چون خیلی از دوستان یا آشناهام حتی در خارج از کشور بلافاصله بعد از سلام و احوال پرسی با من، سراغ نگار رو می گیرن و جالبش اینه که همه به اسم میشناسنش.
نگار این روزها خیلی شیرین زبون شده و البته عشوه های خاص دخترانش هم روز به روز بیشتر گل میکنه، هر روز کلمات جدید یاد میگیره و با گفتن اونا گاهی ما رو شگفت زده می کنه.
الان دیگه اسمش رو یاد گرفته، میگم اسمت چیه؟ میگه "نینار" یعنی "نگار"، میگم فامیلیت چیه؟ میگه "باییتی" یعنی طالبی.
بهش میگم اسم من چیه؟ اول میگه "بابا"، میگم نه اسمم، یکم فکر میکنه و میگه "حابی" یعنی "حامد".
جالبش اینه که نگار در مواقع معمولی به من میگه "بابا" یا "بابا جان" اما هروقت با عشوه خاص خودش کاری رو از من میخاد، به من میگه: "حابی جان" یعنی "حامد جان".
یکی از موقع هایی که منو "حابی جان" صدا میکنه موقعیه که میخاد ببرمش پارک برای تاب و سرسره سواری ...
نگار تاب سواری رو خیلی دوس داره و معمولا هر روز که دنبال نگار و مامانش میرم که با هم بریم خونه، قبل از رفتن، یه سر می ریم پارک تا نگار حسابی تاب سواری کنه؛ موقع تاب خوردن هم بلند بلند می خونه: "تاب تاب، عبااااسی"
تا همین چند وقت اخیر کم کم داشتم فکر می کردم نگار بر خلاف سایر دخترا، بابایی نیست، یعنی بر خلاف اون چیزی که مشهوره، علاقه خیلی خاصی نسبت به بابا نداره ولی حالا دارم اینو احساس می کنم که نگار هم یه دختر بابائیه ...
دختر عشق باباشه ... بابا عاشق کاراشه
روی دو چشمون بابا ... دخترم همش جاشه
از اينكه به جاي اسمم منو مامان نگار صدا كنن لذت ميبرم...
نگار براي من تمام مفهوم زندگيه، وقتي بغلش ميكنم حس ميكنم دوباره متولد شدم، وقتي باهاش بازي ميكنم انگار كه دوباره از نو به دوران بچگي برگشتم و حتي بيشتر از اون از بازي لذت ميبرم ... تمام عشق من اينه كه پول دستم باشه و هر چي دلش ميخواد براش بخرم ... وقتي يه چيزي براش ميخرم اونقدر خوشحالم كه هيچوقت براي هيچ كدوم از داشتههاي خودم اين حس رو نداشتم .. وقتي از خواب بيدار ميشه و صدام ميكنه "ماماني" دوست دارم جونم رو هم براش بدم ...
نگار عاشق بيرون رفتن و تفريحه و وقتي كه هر روز به اسم "د د" ميبرم و ميگذارمش پيش مامان جان...و وقتي كه بعد از ظهرها با خستگي تمام ميرم ميارمش و باز هم به بهونه "د د" ميارمش خونه احساس گناه ميكنم ...
گاهي بعد از ظهر ها ميبرمش يه پاركي كه تاب و سرسره داره واي كه نميدونيد وقتي تمام وجودش سرشار از شوق و لذت ميشه حس ميكنم بال دارم و ميتونم پرواز كنم ...وقتي شادمانيش رو موقع بالا رفتن از پلههاي سرسره و هورا كشيدنش رو موقع پايين اومدن ميشنوم ، فكر ميكنم روي ابرا نشستم و تمام خستگي روز از تنم بيرون ميره ...
وقتي شيرين زبوني ميكنه و ادامه اسم هر كسي "جان" ميگه ... وقتي كه سوار دوچرخهاي كه براش خريدم ميشه و سر تقاطعها بوق ميزنه ... وقتي ميبينم كه همه چيز رو ميفهمه و مفهوم همه چيز رو ميدونه ... وقتي متحير ميشم از دانستههاش ... دوست دارم زمان همين جا متوقف بشه ما تا آخر دنيا با هم باشيم و از وجود هميدگه لذت ببريم ...
ميدونم كه نگار بعدها به خاطر ننوشتن خيلي از روزهاي قشنگ و تكرار نشدني زندگيش توي اين وبلاگ ازم گلايه ميكنه و ميدونم كه به خاطر كم كاري شرمندش هستم ...
نگار جون من مهد كودك رو خيلي دوست داره و هر روز يه كاراي جديدي ياد ميگره از شعر خوندن بگير تا ملق زدن و ...
صبحها كه ميبرمش مهد دستم رو ول ميكنه چند قدم ميره جلو برميگرده و برام بوس ميفرسته و باي باي ميكنه و ميره جلوي در كلاسش و اونجا هم خيلي مودب و بامزه در ميزنه .. همه كسايي كه اين كاراش رو ميبينن لذت ميبرن و خوششون مياد ...
بعد از ظهر كه ميرم دنبالش هم كلي با اشتياق و جيغ و هورا مياد تو بغلم و تا از در مهد بيرون ميريم ميره سراغ "تاب تاب عباسي" و بيشتر از تاب عاشق سرسرههاي بلنده، دوست داره بدون كمك من و به تنهايي از پلههاي سرسره بالا بره و اصلن دلش نميخواد كه از پارك دل بكنه ..
بعد از كلي دلخوري كه از پارك دل ميكنه و ميريم، سراغ باباش رو ميگره و خدا نكنه بهش بگم كه امروز نمياد دنبالمون خيلي محم و جدي ميگه "نه!"
وقتي ميريم خونه براش يه پتو پهن ميكنم روي زمين جلوي تلوزيون كه بخوابه اما نميخوابه در عوض عروسكاش رو به ميخوابونه و آروم ميزنه پشتشون و "پيش پيش" ميگه و انگشتش رو روي بينش ميگيره و به من ميگه هيس!
بهش ميگم بخواب ماماني اگه زود بخوابي بيدار بشي ميبرمت "د د"، بالاخره ميخوابه و تا از خواب بيدار ميشه با چشماي خواب آلوده و صداي گرفته لباساش رو برميداره و ميگه "عوص" " د د" يعني لباسم رو عوض كن بريم بيرون ...
شب كه باباش مياد كلي هم با اون بازي ميكنه، بعد از شام تو جمع كردن سفره كمك من ميكنه و آخرش هم زير سفرهاي رو بر ميداره و همه آشغالاش روي زمين ميريزه البته هدفش كمك كردنه ...
وقتي كه ميخواد بخوابه اول صورتش رو جلو ميبره تا باباش ببوسه بعد هم چند قدم جلو ميره و براي باباش بوس ميفرسته و بعد از كلي شيطنت توي تخت خواب به خواب ميره ...
خدا نگار و همه بچههاي كوچولو رو نگه داره ...
صدا کن مرا ... این تیتر صفحه ۱۴ شماره امروز روزنامه ایران بود...
همینطوری که به ساعت پایان کار نزدیک می شدم داشتم روزنامه رو ورق می زدم که به صفحه ای رسیدم که عکس بچه های خوشگل و مامانی رو زده بود و با تیترهای جذاب و چند خط توضیحات... با دیدن بچه های کوچولویی که بیشترشون چند ماه بیشتر نداشتن یاد چند ماه پیش نگار افتادم و حس می کردم با دیدن این بچه های نازنین بیشتر دلم برای دختر گلم تنگ میشه ...
اما با خوندن شرح یکی از عکسا یه دفعه احساس کردم زمان متوقف شد و حس کردم که خالی خالی شدم ... شرح نوشته شده شرح دردناکی بود... کوچولوهای نازنین این صفحه همه از بچه هایی بودن که اغلب از بدو تولد توی بیمارستان رها شدن و الان در شیرخوار گاه به سر می برن ...
ناخودآگاه این شعر که حتی ممکنه بی ربط باشه تو ذهنم اومد: "و فکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد"
نگار چند وقتیه که خیلی قشنگ صدام میکنه و با یه لحن جادویی و دلنشین میگه: "مامان"
بیچاره اون کوچولوهایی که وقتی یاد میگیرن بگن مامان هیچ کس نیست که جوابشون رو بده شاید هم هیچوقت یاد نگیرن این واژه سحرآمیز رو بگن ...
از نگار عزيزم واقعا عذرخواهي ميكنم كه چند وقتي تو وبلاگش چيزي ننوشتم اگر نه حرفاي گفتني و نوشتني از دختر گلم خيلي زياده.
از عيد بايد مينوشتم كه رفتيم تهران پيش مامان بزرگ و بابابزرگ كه نگار خيلي دوستشون داره و در نبود من از اون نگهداري ميكردن و به قول خودشون مثل دسته گل سالم و تپل تحويلم ميدادن... البته عيد وقتي دسته گلشون رو ديدن خيلي ناراحت شدن چون لاغر و ضعيف شده بود...
عيد خوبي براي نگار بود چون در كنار دو تا مامان بزرگ و بابابزرگ و خاله و دايي و عمه و دختر خاله ها و دختر داييش بود كسايي كه از ته قلب نگار رو رو دوست دارن و دلشون براش خيلي تنگ شده بود، روحيه نگار هم تو عيد خيلي بهتر بود و حسابي از شلوغي دور و برش سرمست شده بود...
لحظه تحويل سال براي كوچولوي من كه پارسال زياد چيزي از عيد متوجه نميشد خيلي شگفت انگيز بود و سفره هفت سين رو خيلي دوست داشت.... وقتي كه سال تحويل شد و ديده بوسيهاي عيد رو ميديد ذوق ميكرد و دست ميزد. عيد ديدنيها هم براش شاد وجذاب بود و تا ميديد كه عيدي دادن بزرگترا شروع ميشه اين هم دست دراز ميكرد و با كمل ميل اسكناسهاي تا نشده رو قبول ميكرد، بي هيچ خجالتي و هيچ تعارفي!
قبلا گفته بودم كه غربت خيلي براي من و نگار سخته اما بعد عيد تقريبا همه چي برامون عادي شده بود، البته روزاي اول بعد از عيد با گريه و اوقات تلخي به مهد ميرفت اما بعد از چند روز خوب شد و حالا ديگه مهد رو دوست داره، بعد از مهد ميبرمش يه كم تو محوطه بازي بچهها بازي كنه و اونقدر بهش خوش ميگذره كه به سختي دل ميكنه و سوار تاب هم كه ميشه "تاب تاب عباسي" ميخونه ...
سعي ميكنم بعد از ظهرا با هم بريم بيرون تا نگار جونم از "د د" لذت كافي رو ببره و خودم هم از فرصت توي بهار، شيراز بودن حداكثر استفاده رو ببرم ...
الان هم از بابت نگار خيلي خيالم راحته چونه يك هفته است كه مامان بزرگ و بابابزرگ نگار اومدن پيشمون و نگار به جاي اينكه صبحا زود بيدار بشه و ترافيك رو تا رسيدن به مهد كودك تحمل كنه توي خونه پيش عزيزترين كسانش ميمونه و كلي هم بهش خوش ميگذره و از بابت خودم هم خيالم راحته چون يه هفتهاي از غريبي خبري نيست!
ديروز رفتيم باغ ارم خيلي قشنگ و بينظيره، يه خانمي نگار رو به بچه خودش نشون داد وبه لهجه شيرازي گفت: " نگاه كن اين نينيو" و انگار كه "نينيو" براي نگار خيلي جذاب بود چون تا شب همش سعي ميكرد اونو تكرار كنه.
مامان نگار-
من و نگار تا اطلاع ثانوي مسافريم ... اينجا ديگه ماماني نگار نيست كه نگهش داره و ميذارمش مهد كودك، اون عاشق بچههاست و ظاهرا مهد رو دوست داره اما من هر روز كه عزيزم رو ميگذارم و ميرم انگار كه تمام وجودم رو پيشش جا ميذارم و خالي خالي ميشم ... امروز دنبال من گريه كرد اما من هر رز پشت سرش گريه ميكنم ... توي تنهايي و غريبي شيراز وجود نگار خيلي غنيمت، خيلي به همديگه وابسته شديم توي خونه كه هستيم تا زماني كه من بشينم اون هم ميشينه تا بلند ميشم جايي ميرم دنبالم مياد و اگه در جايي بسته باشه يا نجيبانه پشت در ميشينه يا مودبانه در ميزنه ... دستش رو مشت ميكنه و با پشت دست و از تاي انگشتانش روي در ضربه ميزنه عين آدم برزگا ...
با نگار زياد بيرون ميريم يا به قول خودش "ده ده" يه روز رفتيم ارگ كريمخاني و خيلي داشت بهمون خوش ميگذشت. نگار داشت خودش راه ميرفت و چندتا توريست چيني هم محوش شده بودن و ازش فيلم ميگرفتن، حاضر نبود دستش رو به من بده و بهو افتاد توي پا حوضي و تمام لباساش خيس و كثيف شد... وقتي ماجرا رو براي ديگران تعريف ميكردم نگار خندش ميگرفت ...
گاهي كه خيلي براي خونوادم دلتنگ ميشم و گريم ميگيره نگار مياد و بوسم ميكنه و نازم ميكنه ... چند شب پيش كه داشتم گريه ميكردم به نگار گفتم دلم براي بابام تنگ شده، پا شد رفت موبايلم رو آورد و دكمهها رو فشار داد و گفت:"بابا بو" به زبون خودش يعني بابا بزرگ ... شايد يادشه كه وقتي توي تهران دلش براي باباش تنگ ميشد من همين كار رو براش ميكردم و عكس باباش رو نشونش ميدادم يا شمارش رو ميگرفتم ...
چند روز پيش تو آرامگاه سعدي چند نفر كه روبه روي ما نشته بودن واسه نگار شكلك درآوردن و نگار هم كارشون رو تكرار ميكرد... چشماش رو ريز ميكرد، دماغش رو چروك و لباش رو جمع... خيلي با مزه شده بود حالا وقتي بهش ميگم "موش شو" اين كار رو ميكنه ...
ديروز ازش پرسيدم تو مهد كودك چيكار كرديد، گفت "پيش پيش" فهميدم كه خوابيده ... الهي قربونش برم
حيف كه باباش نبود و اون لحظه رو نديد، بعد از لحظه تولد نگار كه زيباترين و شگفت انگيزترين لحظهاي بود كه درك كردم ، ايستادن و راه رفتن مستقل نازنين من زيباترين لحظه زندگيم بود و هيجانزده به همه زنگ زدم، انگار كه اولين باره كه راه افتادن يك كودك رو ديدم ...
البته ميدونم كه ممكنه خيليا بگن اين خيلي طبيعيه چه رازي ميتونه تو چنين كار معمولي باشه كه آدم رو هيجانزده كنه، اما نظر من (مامان نگار) اينه كه اين يه رشد راز آلوده و ما آدما تا زماني كه وجود داره بهش عادت ميكنيم و فقط زماني ميتونيم اهميتش رو درك كنيم كه نباشه ... يادمه يه روز تو كلينيك دايي نگار يه پسر حدودا ۱۲ ساله فلج وقتي تونست با كمك وسايل ارتوپدي سر پا بايسته و فقط يك قدم راه بره شور و هيجان و سپاسگزاري و اشك و ... همه جمعيت حاضر رو احاطه كرد...
خدايا ممنون كه نگار نازنين من ايستاد و راه رفت، ما هم مثل همه آدما به راه رفتن او عادت ميكنيم اما هرگز لحظه راه افتادنش رو فراموش نميكنم ...