نگار با لباس محلی

تولد چهارسالگی نگار

برای بابایی..

مامان نگار-

بابای نگار چند روزیه سفر رفته و نگار خانم خیلی دلش تنگ شده... درباره هر چی حرف میزنیم یه چیزی از باباش یادش میاد و میگه، رفته بودیم مغازه می‌گفت سه تا بستنی بخریم یکی هم بذاریم برای بابایی ... دیشب دراز کشیده بود دستش رو زیر سرش حائل کرده بود و می‌گفت باباییم اینطوری دراز می‌کشید...

تا تلفن زنگ میزنه میپره گوشی رو بر میداره تا با باباش حرف بزنه ...

اینم یه عکس ویژه از نگار و باباش: