نگار با لباس محلی

+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۱۰/۳۰ ساعت 16:22 توسط نگار
|
بابای نگار چند روزیه سفر رفته و نگار خانم خیلی دلش تنگ شده... درباره هر چی حرف میزنیم یه چیزی از باباش یادش میاد و میگه، رفته بودیم مغازه میگفت سه تا بستنی بخریم یکی هم بذاریم برای بابایی ... دیشب دراز کشیده بود دستش رو زیر سرش حائل کرده بود و میگفت باباییم اینطوری دراز میکشید...
تا تلفن زنگ میزنه میپره گوشی رو بر میداره تا با باباش حرف بزنه ...
اینم یه عکس ویژه از نگار و باباش:
