کربلایی نگار
نگار خانوم ما تازه از سفر کربلا برگشته، حسابی زیارت کرده و حسابی کربلایی شده ...
چند وقتی بود که دل بابایی نگار هوای ارباب حسین کرده بود و من به خاطر دختر کوچولوم زیاد موافق نبودم؛ نه می تونستم ۱۰ روز دوریش رو تحمل کنم و پیش مامان جون بذارمش نه اینکه اطمینان داشتم که با تمام سختی های این سفر می تونم با خودم ببرم و به سلامت برش گردونم ... خلاصه که تصمیم گرفتن برای بردن نگار سخت ترین و شاید تنها سختی این سفر شیرین بود و الان از ته قلبم دعا می کنم حداقل یک بار دیگه تکرار بشه ...
به نگار گفتیم که می خواهیم بریم کربلا، زیارت امام حسین اون هم هرکی ازش میپرسید که کجا می روید می گفت: "ببلا دیادت حنین حنین" همش توی راه تلاش می کردیم نگار رو نسبت به جایی که می بریم آگاه کنیم و البته توی این کار همسفرای خیلی خوبمون هم همراهی می کردند...
هر جا که اتوبوس می ایستاد نگار فکر می کرد که رسیدم می گفت" ریشیدیم و ریشیدیم" "ببلا رشیدیم " خلاصه که دخترم برای رسیدن به کربلا چند روزی رو هم منتظر موند ...
توی نجف که اولین منزل سفرمون بود به نگار خیلی خوش گذشت، چون بعد از ساعتها معطلی توی مرز و تحمل سختی اتوبوس حالا توی یه اتاق خوشگل با مامان و بابا بود، اونم مامان و بابایی که همیشه پیشش نیستن.. رضایت رو می شد از نگاه های شیرینش فهمید...
اولین بار که بردیمش حرم حضرت علی(ع) خیلی هیجانزده بود فکر می کرد که اینجا همون کربلا است، سعی می کردم آداب زیارت رو از همون جا یادش بدم و بعد از یکی دو بار زیارت رفتن دیگه خودش فهمیده بود و هر جا که ضریح مقدس رو می دید می گفت: " من دست بزنم .. دیادت کنم" وقتی هم که نماز می خوندیم اون هم سعی می کرد کارهای ما رو تکرار کنه ... کاراش برای من خیلی دلنشین بود و فکر می کنم برای همه کسایی هم که می دیدنش شیرین بود...
توی حیاط حرم با بچه ها از ملیت های مختلف بازی می کرد و سعی می کرد باهاشون ارتباط برقرار کنه .. دستشون رو می گرفت، خوراکی تعارف می کرد جالب بود که تو عالم بچه ها زیاد همزبونی مهم نیست اونا زبون مشترک دوست شدن رو بلدن ...
همش نگران بودم که توی مسجد کوفه و مسجد سهله که اعمال زیادی داره به نگار خیلی سخت نگذره که خدا رو شکر بخش عمده ای رو خواب بود و باباش بغلش می کرد و بعدش هم که بیدار شد خودش رو سرگزم می کرد تا ما به اعمالمون برسیم ...
نگار همینطوری دختر خوب و صبور و آرومی بود تا رسیدیم کربلا و دختر گلم به زیارت " حنین حنین" رفت.. اونجا دیگه خیلی راه افتاده بود تا می رسیدم به نزدیک ضریح بلند می گفت" آنوما دور می زنین ... من دست بزنم ... دیادت کنم" (یعنی خانوما دور بزنین که منم به ضریح دست بزنم و زیارت کنم)و چون اغلب زوار اونجا ایرانی بودن حرفش رو می فهمیدن و همکاری می کردن تا دخترم زیارت کنه ...
توی زیارت دوره هایی که با کاروانمون می رفتیم هم به نگار خیلی خوش می گذشت، یه دوست خوبی پیدا کرده بود که بهش می گفت خاله زهرا و همش دوست داشت بره بغل ایشون... ایشون هم خانوم خیلی خوبی بود، اونقدر بهش محبت کرده بود که نگار حاضر نبود ترکش کنه ...
یه دوست کوچولویی هم توی این سفر داشت که یک سال و نیم از نگار بزرگتر بود و اسمش هستی بود... دختر گلم همش سراغ دوستش رو می گرفت و می گفت "مامانی استی بیاد"
اول سفر، همسفرای ما خیلی نگران بودن که دو تا بچه کوچولو توی این کاروان هست و هر کدوم سعی می کردن به سهم خودشون کمکی، توصیه ای ، ابراز نگرانی ای کنن اما به مرور همه با این دو تا کوچولو دوست شدن و خیلی باهاشون مهربون بودن... نگار که شعر رسیدم رسیدم رو می خوند... یه آقای مهربونی بود که با دیدن نگار یاد نوه خودش می افتاد، بهش می گفت "چی ریشیدی... نخ یا کاموا... باهاش چی بافتی" نگار هم می گفت: " مامان اوبی دایم میشنه توی اونه می بافه دونه دونه " ... یه آقای مهربون دیگه ای که منو یاد بابام می انداخت هر موقع نگار رو می دید بهش می گفت" بلبل من... نگار من" و بهش شکلات می داد، دیگه نگار با دیدن ایشون سراغ "دودویات" (شکلات)می گرفت...
موقع غذا که معمولا توی رستوران همسفرامون رو می دیدم نگار با صدای بلند می گفت "ابول باشه دیادت کردید" ... توی اتوبوس هم وقتی باباش رو از صندلی دو نفره بیرون می کرد تا خودش بشینه بعد از چند لحظه دنبالش می گشت و بلند می گفت " حابد یه یحظه بیا"و چون خیلی این حرفش شیرین بود تقاضا برای تکرارش هم زیاد می شد و تشویق می شد تا باباش رو به اسم کوچیک صدا کنه ...
کربلایی نگار ما توی این سفر حرف زدنش کامل شد و کلی از روابط اجتماعی آگاه شد ... آخر سفر همه بهش زیارت قبول می گفتن، انگار فقط اون کربلایی شده و انگار که از اول اون دعوت شده بود و ما به حرمت پاکی وجود اون بود که توی این دعوت همراهیش می کردیم ...
پ.ن: نگار توی کربلا وقتی گربه ها رو می دید می گفت: "پیشی ناقلا چی جویی اومدی ببلا"
پ.ن: با اینکه اونجا زیاد خرید نکردیم اما توی ذهن نگار مونده و هر چی می خریم می گه : مبایت باشه .. از ببلا اریدی؟ می گم نه مامانی از تهران خریدم و با تعجب می پرسه از تهیان اریدی؟!
اسم من نگاره. 7 دي 87 به سیاره شما سفر کردم و زمینی شدم... شنیدم تو سیاره شما آدم بزرگا وبلاگ می نویسن اما به سلیقه خودشون! من می خوام وبلاگ بنویسم اما نه به سلیقه آدم بزرگای خاکی که نگاهشون هم دیگه به آسمون نمی افته ... فعلا مامان بابام وبلاگمو بروز ميكنن ...