ماماني دوستت دارم ...
مامان نگار-
هيچي تو دنيا قشنگ تر از اين نيست كه دختر كوچولويي كه تازه تازه زبون درآورده بياد بغلت كنه و بگه ماماني خيلي دوستت دارم ...
ديروز وقتي از سر كار به خونه رفتم سر درد شديدي داشتم و مثل هر روز نگار رو بغل نكردم بوسش كنم چند لحظه بعد گفت: "مامان چرا منو بغل نكردي بوس كني؟" ... خيلي حرف بود توي اين جمله كوتاهش اشكمو درآورد...
همين ديشب نشسته بوديم داشتيم يه فيلم تلوزيوني نگاه ميكرديم كه يه خانمي با مادرش رفتار بدي داشت و باهاش دعوا كرد و تو خونه تنهاش گذاشت مادره هم دچار اوهام شد و ميترسيد و با عكس شوهر مرحوش حرف مي زد... نگار كه با دقت اينا رو نگاه ميكرد پا شد اومد بغل من گفت مامان خيلي دوستت دارم من تو رو نمي ذارم خونه از عكس اون آقاهه بترسي!...
پ.ن: البته نگار همه اين حرفا رو با تلفظ خاص خودش از واژهها ميگفت كه من ترجمه شده نوشتم ...
+ نوشته شده در ۱۳۸۹/۱۱/۱۱ ساعت 15:27 توسط نگار
|
اسم من نگاره. 7 دي 87 به سیاره شما سفر کردم و زمینی شدم... شنیدم تو سیاره شما آدم بزرگا وبلاگ می نویسن اما به سلیقه خودشون! من می خوام وبلاگ بنویسم اما نه به سلیقه آدم بزرگای خاکی که نگاهشون هم دیگه به آسمون نمی افته ... فعلا مامان بابام وبلاگمو بروز ميكنن ...