همه مادر، پدرا وقتي از شيرين كاريهاي بچه‌هاشون حرف مي‌زنن انگار كه اولين بچه‌ايه كه از اين كارا مي‌كنه، انگار كه يه استعداد ويژه رو توي بچه‌شون كشف كردن... اين مقدمه رو نوشتم كه بهم نگيد نديد بديد، وقتي از نگار مي‌نويسم...

اگه خدا بخواد عازم مشهديم و براي اولين بار نگار رو به پابوس امام رضا(ع) مي‌بريم، ديشب كه داشتم چمدون رو مي‌بستم همزمان كليپ "آمدم اي شاه نجاتم بده " رو گوش مي‌دادم و تو حال و هواي پابوسي آقا بودم كه نگار حال و هوام رو عوض كرد... يه دفعه كه به خودم اومدم ديدم كه نگار همه لباسهايي كه تو چمدون گذاشتم رو ريخته بيرون. رو به باباش كردم و با عصبانيت ساختگي گفتم: بابا حامد! كي اين لباسا رو ريخت بيرون؟ گفت: نمي‌دونم. رو به نگار كردم و با همون لحن گفتم كي اين كار رو كرد؟ نگار با شيطنت عجيبي با چشم باباش رو نشون داد و گفت: بابا...(يعني بابا اين كار رو انجام داده) بعد هم هر چي باباش صداش زد جواب نداد و حتي نگاهش نكرد...

خلاصه كه نگار زيرآب بابايي رو زد! اون هم براي اولين بار

چند روز پيش چند قدم مونده به روزنامه يه دفعه ياد روزاييي افتادم كه نگار وجود نداشت، به خودم اومدم ديدم كه با تولد نگار انگار كه من هم دوباره متولد شدم، يه حس عاشقانه عجيب و بي‌همتا نسبت به نگار دارم و جالب اينكه وقتي تو روزنامه اومدم و با يكي از دوستام در ميون گذاشتم ديدم اون هم نسبت به بچه‌اش همين حس رو داره ... خدا همه بچه‌ها رو براي پدر و مادرشون نگه داره...