چند خطي از "نينيو"
از نگار عزيزم واقعا عذرخواهي ميكنم كه چند وقتي تو وبلاگش چيزي ننوشتم اگر نه حرفاي گفتني و نوشتني از دختر گلم خيلي زياده.
از عيد بايد مينوشتم كه رفتيم تهران پيش مامان بزرگ و بابابزرگ كه نگار خيلي دوستشون داره و در نبود من از اون نگهداري ميكردن و به قول خودشون مثل دسته گل سالم و تپل تحويلم ميدادن... البته عيد وقتي دسته گلشون رو ديدن خيلي ناراحت شدن چون لاغر و ضعيف شده بود...
عيد خوبي براي نگار بود چون در كنار دو تا مامان بزرگ و بابابزرگ و خاله و دايي و عمه و دختر خاله ها و دختر داييش بود كسايي كه از ته قلب نگار رو رو دوست دارن و دلشون براش خيلي تنگ شده بود، روحيه نگار هم تو عيد خيلي بهتر بود و حسابي از شلوغي دور و برش سرمست شده بود...
لحظه تحويل سال براي كوچولوي من كه پارسال زياد چيزي از عيد متوجه نميشد خيلي شگفت انگيز بود و سفره هفت سين رو خيلي دوست داشت.... وقتي كه سال تحويل شد و ديده بوسيهاي عيد رو ميديد ذوق ميكرد و دست ميزد. عيد ديدنيها هم براش شاد وجذاب بود و تا ميديد كه عيدي دادن بزرگترا شروع ميشه اين هم دست دراز ميكرد و با كمل ميل اسكناسهاي تا نشده رو قبول ميكرد، بي هيچ خجالتي و هيچ تعارفي!
قبلا گفته بودم كه غربت خيلي براي من و نگار سخته اما بعد عيد تقريبا همه چي برامون عادي شده بود، البته روزاي اول بعد از عيد با گريه و اوقات تلخي به مهد ميرفت اما بعد از چند روز خوب شد و حالا ديگه مهد رو دوست داره، بعد از مهد ميبرمش يه كم تو محوطه بازي بچهها بازي كنه و اونقدر بهش خوش ميگذره كه به سختي دل ميكنه و سوار تاب هم كه ميشه "تاب تاب عباسي" ميخونه ...
سعي ميكنم بعد از ظهرا با هم بريم بيرون تا نگار جونم از "د د" لذت كافي رو ببره و خودم هم از فرصت توي بهار، شيراز بودن حداكثر استفاده رو ببرم ...
الان هم از بابت نگار خيلي خيالم راحته چونه يك هفته است كه مامان بزرگ و بابابزرگ نگار اومدن پيشمون و نگار به جاي اينكه صبحا زود بيدار بشه و ترافيك رو تا رسيدن به مهد كودك تحمل كنه توي خونه پيش عزيزترين كسانش ميمونه و كلي هم بهش خوش ميگذره و از بابت خودم هم خيالم راحته چون يه هفتهاي از غريبي خبري نيست!
ديروز رفتيم باغ ارم خيلي قشنگ و بينظيره، يه خانمي نگار رو به بچه خودش نشون داد وبه لهجه شيرازي گفت: " نگاه كن اين نينيو" و انگار كه "نينيو" براي نگار خيلي جذاب بود چون تا شب همش سعي ميكرد اونو تكرار كنه.
اسم من نگاره. 7 دي 87 به سیاره شما سفر کردم و زمینی شدم... شنیدم تو سیاره شما آدم بزرگا وبلاگ می نویسن اما به سلیقه خودشون! من می خوام وبلاگ بنویسم اما نه به سلیقه آدم بزرگای خاکی که نگاهشون هم دیگه به آسمون نمی افته ... فعلا مامان بابام وبلاگمو بروز ميكنن ...