مامان نگار

صدا کن مرا ... این تیتر صفحه ۱۴ شماره امروز روزنامه ایران بود...

 همینطوری که به ساعت پایان کار نزدیک می شدم داشتم روزنامه رو ورق می زدم که به صفحه ای رسیدم که عکس بچه های خوشگل و مامانی رو زده بود و با تیترهای جذاب و چند خط توضیحات... با دیدن بچه های کوچولویی که بیشترشون چند ماه بیشتر نداشتن یاد چند ماه پیش نگار افتادم و حس می کردم با دیدن این بچه های نازنین بیشتر دلم برای دختر گلم تنگ میشه ...

اما با خوندن شرح یکی از عکسا یه دفعه احساس کردم زمان متوقف شد و حس کردم که خالی خالی شدم ... شرح نوشته شده شرح دردناکی بود... کوچولوهای نازنین این صفحه همه از بچه هایی بودن که اغلب از بدو تولد توی بیمارستان رها شدن و الان در شیرخوار گاه به سر می برن ...

ناخودآگاه این شعر که حتی ممکنه بی ربط باشه تو ذهنم اومد: "و فکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد"

نگار چند وقتیه که خیلی قشنگ صدام میکنه و با یه لحن جادویی و دلنشین میگه: "مامان"

بیچاره اون کوچولوهایی که  وقتی یاد میگیرن بگن مامان هیچ کس نیست که جوابشون رو بده شاید هم هیچوقت یاد نگیرن این واژه سحرآمیز رو بگن ...