مامان نگار...

از خيلي از نوشتني‌ها از نگار گذشتم و كوتاهي كردم و ننوشتم ... مثل دندون در آوردنش كه از ۶ ماهگي شروع شد تا حالا ۶ تا دندون كامل در آورده و يه چندتايي هم در حال در اومدنه ... مثل هر كوچولوي ديگه‌اي نگار رنج دندون در آوردن رو ميكشه و مثل هر آدم بزرگ ديگه‌اي حتي يادش هم نمياد كه چقدر اين مرحله از رشد سخته، حالا نگار دندوناش رو ميشناسه و با انگشت نشونمون ميده ...

از چار دست و پا رفتنش هم ننوشتم و فقط زماني كه عقبي مي‌رفت رو نوشته بودم... نگار از ۸ ماهگي چار دست و پا رفت. اولش يه هفته برعكس مي‌رفت و بعد حركتش درست شد و اونقدر تو چار دست و پا رفتن تبحر پيدا كرد كه حتي الان كه كمتر از يه هفته به يك سالگيش مونده و توانايي راه رفتن رو داره اما ترجيح ميده چار دست و پا بره .... يه شب خونه پدر بزرگش با نوه‌هاي ديگه داشت تو اتاق بازي مي‌كرد دختر داييش يگانه خانم خواست كه از اتاق بيرون ببريمش تا اونا راحت بازي كنم من هم آوردمش پيش خودمون، تا گذاشتمش زمين با سرعت عجيببي به اتاق برگشت و ماشين حسابي كه دست بچه‌ها بود و باهاش بازي مي‌كردن رو برداشت و با يه دستش ماشين حساب رو روي زمين ليز مي‌داد با يه دستش كمك به چار دست و پا رفتنش مي‌كرد تا از دست اونا در بره ...

نگار كوچولوي من از ده ماهگي ايستادن رو تمرين مي‌كرد و از همون موقع دستش رو به ديوار و اسباب و اثاثيه ميگرفت و راه مي‌رفت تا الان هم همين كار رو مي‌كنه ... خيلي محافظه كاره با اينكه مي‌تونه بايسته اما از ترس افتادن اين كار و نميكنه ...

نگار دو تا دختر خاله داره به اسماي سپيده و سحر كه ۱۳ ساله و ۱۰ ساله هستن... علاقه عجيب و دو طرفه‌اي بين اونا وجود داره ... نگار به خصوص سحر رو خيلي دوست داره و وقتي كه سحر باشه ديگه هيچ كي رو نمي‌خواد... البته نگار و يگانه تقسيم بندي عادلانه‌اي كردن ... نگار دوست سحره و يگانه دوست سپيده ... بايد باشيد و ذوق كردناي نگار رو براي دوستاش (دختر دايي و دختر خاله‌هاش ) ببينيد...

نگار تو جشن تولد یک سالگیش

جمعه پيش براي نگار جونم جشن تولد يك سالگيش رو گرفتم البته دو هفته زودتر از تاريخ تولدش يعني ۷ دي ماه بود چون امسال و چند سال بعد تولد دخمل جونم توي ماه محرم و صفره و نمي‌تونيم جشني براش داشته باشيم... برعكس بيشتر بچه‌هاي يك ساله توي جشن به نگار خيلي خوش گذشت و دختر خوبي بود مثل هميشه ... كادوهاي خيلي خوبي هم گرفت و كلي خوش به حالش شد ...

هنوز دو سه روزي از جشن و شادي نگار نگذشته بود كه يهو يه دلتنگي سنگين دل كوچولوي نگار من رو هدف گرفت... باباش رفت سفر و نگار جونم خيلي دلتنگ شد... اينهمه دلتنگي واسه بچه كوچولويي مثل دخمل من، باور نكردني بود ... بيشتر از يك هفته است كه بابايي رفته سفر و هر بار كه زنگ در و يا تلفن به صدا در مياد نگار با كنجكاوي ميگه "بابا" و چشم به در منتظر ميمونه ... نگار عكس باباش رو توي گوشي من ميبينه و مي‌بوسه و به صورتش ميچسبونه و گاهي همونطوري خوابش ميبره ... و بابا و مامان من كه خيلي احساساتي و مهربونن گاهي از دلتنگي‌هاي نگار اشك تو چشماشون جمع ميشه ...

نگار ميونه خيلي خوب و ويژه‌اي با من و باباش داره و عاشق بازي كردن با ماست.... اين يه مورد رو باباش بايد بنويسه ...

اين روزاي اخير، نگار يه كلمه‌هاي جديدي رو هم ياد گرفته، به دايي ميگه "داداش"، قيچي رو ميگه "قيديش"، هاپو رو ميگه "باپو"، قبلن هم "يك دو"، غدا (غذا)، به به، ماما، بابا، ده، بد و داغ رو ميگفت و البته همه رو درست سر جاش به كار مي‌برد ... جديدا هم با همه دست ميده اونقدر دست ميده كه همه كلافه ميشن البته همراه با دست دادن ميگه "يا يا" يعني " يا الله"

يا علي ...