مامان نگار-
نگار برای اولین بار مسافر سرزمین پدریش شد و از روزهای پایانی اسفند سال گذشته تا پایان پنجم فروردین ماه به شمال سفر کرد. سفر به نکا اولین مسافرت زندگی دختر کوچولوی ما بود و خدا رو شکر تجربه خوبی بود. هرچند که قبل از این مسافرت، پزشک توصیه کرده بود که فعلا بچه رو به سفر نبریم و به همین خاطر من نگران بودم اما دختر نازنین ما با آرامش و نشاطش خاطرات خوبی برای ما رقم زد.
27 اسفند ماه بود که بابابزرگ، مامان بزرگ و عمه نگار ديگه حسابي برای دیدنش بیتاب شده بودن و به همين خاطر بابابزرگ نگار زودتر از موعد به تهران اومد و ما رو با خودش برد. نگار تقریبا تمام راه رو خواب بود، البته یه وقتایی هم چشم باز می کرد و با تعجب به منظره هایی که با عجله از کنار ما رد می شدند نگاه می کرد، چند ساعتی توی راه بودیم و طرفای ظهر بود که رسیدیم. توی پست قبلی توضیح داده بودم که نگار به حرف زدن ما واکنش نشان می ده، اما توی شمال این واکنش ها چندین برابر شده بود. نگار با صداهای جدید و خنده های مکرر سعی می کرد رضایت خودش رو از سفر بهمون نشون بده.

حضور نگار به عنوان اولین نوه خونواده پدریش براي آنها با نشاط مضاعفی همراه بود و از ابراز احساسات به هر شکل ممکن دریغ نمی کردند. تحویل سال 88 برای همه ما خیلی خاطره انگیز بود چون تا پارسال موجوب نازنینی به اسم نگار وجود نداشت و حالا با سارافون قرمز و موهای مرتب همراه ما کنار هفت سین نشسته بود. اونجا یه رسمی دارن که کوچکترین عضو خونواده یکی دو دقیقه قبل از تحویل سال بیرون خونه می ایسته و سال که تحویل میشه با قرآن میاد تو و امسال این رسم رو نگار ما (البته با کمک من) به جا آورد.
بعد از ازدواج هیچ وقت لحظه تحویل سال رو با خونواده خودم نبودم و به همین خاطر همیشه تو این لحظه خیلی دلتنگ و کج خلق می شدم اما امسال با وجود نگار این احساس دلتنگی رو نداشتم. سال نو برای من در کنار پاره تنم شروع میشد و همه دلتنگی ها با نگاه کردن به صورت شاداب و دوست داشتنی نگار تموم می شد.
فکر می کنم آب و هوای شمال نگار ما رو خیلی سر حال کرده بود و من از این بابت خیلی خوشحال بودم و همین باعث می شد تا من هم سرحال تر از همیشه باشم.

شب سوم سفر ما بود که نگار کار تازه ای رو شروع کرد و حسابی با عمه اش همجوابی می کرد. صداهایی که در می آورد بیشتر به حرف زدن شبیه شده بود و با حرکات لباش سعی می کرد مثل ما حرف بزنه، این کار رو روزهای بعد هم تکرار کرد. گاهی با خنده و گاهی با جدیت و گهگداری هم با اخم.
چند بار جنگل و دریا رفتیم و اغلب اوقات نگار خواب بود اما یکبار رفتیم یه جایی به اسم "کامشی چشمه" که جای خیلی قشنگی بود، هوا خیلی خوب بود و یه کمی باد می اومد؛ نگار بیشتر از همیشه قیافش متعجب شده بود و البته خیلی لذت هم میبرد و حتی از پشت پنجره ماشین همراه باباش به منظره زیبای درختا نگاه می کرد.

پنجم فروردین روز آخر سفر ما بود؛ پدر همسرم ما رو به تهران آورد و خودش برگشت. از ساعت 10 و نیم شب تا نزدیکای 4 صبح توی راه بودیم و نگار تمام مسیر رو خوابید و وقتی که به خونه رسیدیم، بیدار شد. خونه خودمون رو با تعجب نگاه می کرد و لبخند می زد و دلش می خواست بیدار بمونه و باهامون حرف بزنه. فکر کنم نگار هم گفتنی های زیادی از اولین مسافرت زندگیش داره...