مامان نگار-

من و نگار تا اطلاع ثانوي مسافريم ... اينجا ديگه ماماني نگار نيست كه نگهش داره و ميذارمش مهد كودك، اون عاشق بچه‌هاست و ظاهرا مهد رو دوست داره اما من هر روز كه عزيزم رو مي‌گذارم و ميرم انگار كه تمام وجودم رو پيشش جا مي‌ذارم و خالي خالي ميشم ... امروز دنبال من گريه كرد اما من هر رز پشت سرش گريه مي‌كنم ... توي تنهايي و غريبي شيراز وجود نگار خيلي غنيمت، خيلي به همديگه وابسته شديم توي خونه كه هستيم تا زماني كه من بشينم اون هم ميشينه تا بلند ميشم جايي مي‌رم دنبالم مياد و اگه در جايي بسته باشه يا نجيبانه پشت در ميشينه يا مودبانه در ميزنه ... دستش رو مشت ميكنه و با پشت دست و از تاي انگشتانش روي در ضربه ميزنه عين آدم برزگا ...

با نگار زياد بيرون مي‌ريم يا به قول خودش "ده ده" يه روز رفتيم ارگ كريمخاني و خيلي داشت بهمون خوش ميگذشت. نگار داشت خودش راه مي‌رفت و چندتا توريست چيني هم محوش شده بودن و ازش فيلم مي‌گرفتن، حاضر نبود دستش رو به من بده و بهو افتاد توي پا حوضي و تمام لباساش خيس و كثيف شد... وقتي ماجرا رو براي ديگران تعريف مي‌كردم نگار خندش مي‌گرفت ...

گاهي كه خيلي براي خونوادم دلتنگ ميشم و گريم ميگيره نگار مياد و بوسم ميكنه و نازم ميكنه ... چند شب پيش كه داشتم گريه مي‌كردم به نگار گفتم دلم براي بابام تنگ شده، پا شد رفت موبايلم رو آورد و دكمه‌ها رو فشار داد و گفت:"بابا بو" به زبون خودش يعني بابا بزرگ ... شايد يادشه كه وقتي توي تهران دلش براي باباش تنگ مي‌شد من همين كار رو براش مي‌كردم و عكس باباش رو نشونش مي‌دادم يا شمارش رو مي‌گرفتم ...

چند روز پيش تو آرامگاه سعدي چند نفر كه روبه روي ما نشته بودن واسه نگار شكلك درآوردن و نگار هم كارشون رو تكرار مي‌كرد... چشماش رو ريز مي‌كرد، دماغش رو چروك و لباش رو جمع... خيلي با مزه شده بود حالا وقتي بهش مي‌گم "موش شو" اين كار رو ميكنه ...

ديروز ازش پرسيدم تو مهد كودك چيكار كرديد، گفت "پيش پيش" فهميدم كه خوابيده ... الهي قربونش برم