نگار "بدجوري" باباش رو دوست داره..
مامان نگار -
امسال سومين عيد براي نگار گلم بود ... از دو سال قبل بيشتر بهش خوش گذشت چون بيشتر متوجه نو شدن و تحول ميشد ...
تو ايام عيد خونه هر كي ميري پر از شيريني و شكلاته اونقد كه دل آدم رو ميزنه اما تو خونه ما يه شيريني بي نظير هست كه دل همه رو ميبره ... اونقدر نگار توي اين تعطيلات شيرين كاري كرد كه دلم نميخواست هيچ وقت تعطيلات تموم بشه ...
بايد بشنيم با باباش فكر كنيم و هر كدوم يه گوشهايش رو بنويسيم ...
يه روز كه حسابي با دلبرياش دل بابايش رو برده بود، باباش ازش پرسيد نگار جون دوستم داري؟... نگار هم با شيريني عجيبي جواب داد: "دوستت دارم ..." یکم مکث کرد، بعدش دوباره گفت: "بدجوريم دوستت دارم ..."
اینجا بود که دل بابای نگار حسابی قیژ رفت و حالا این بابای نگاره که بیشتر و بیشتر از همیشه "بدجوری" نگار رو دوس داره ...
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۱/۱۶ ساعت 14:17 توسط نگار
|
اسم من نگاره. 7 دي 87 به سیاره شما سفر کردم و زمینی شدم... شنیدم تو سیاره شما آدم بزرگا وبلاگ می نویسن اما به سلیقه خودشون! من می خوام وبلاگ بنویسم اما نه به سلیقه آدم بزرگای خاکی که نگاهشون هم دیگه به آسمون نمی افته ... فعلا مامان بابام وبلاگمو بروز ميكنن ...