مامان نگار-

مي‌دونم كه نگار بعدها به خاطر ننوشتن خيلي از روزهاي قشنگ و تكرار نشدني زندگيش توي اين وبلاگ ازم گلايه مي‌كنه و مي‌دونم كه به خاطر كم كاري شرمندش هستم ...

نگار جون من مهد كودك رو خيلي دوست داره و هر روز يه كاراي جديدي ياد ميگره از شعر خوندن بگير تا ملق زدن و ...

صبحها كه مي‌برمش مهد دستم رو ول مي‌كنه چند قدم مي‌ره جلو برميگرده و برام بوس مي‌فرسته و باي باي مي‌كنه و مي‌ره جلوي در كلاسش و اونجا هم خيلي مودب و بامزه در مي‌زنه .. همه  كسايي كه اين كاراش رو مي‌بينن لذت مي‌برن و خوششون مياد ...

بعد از ظهر كه مي‌رم دنبالش هم كلي با اشتياق و جيغ و هورا مياد تو بغلم و تا از در مهد بيرون مي‌ريم ميره سراغ "تاب تاب عباسي" و بيشتر از تاب عاشق سرسره‌هاي بلنده، دوست داره بدون كمك من و به تنهايي از پله‌هاي سرسره بالا بره و اصلن دلش نمي‌خواد كه از پارك دل بكنه ..

بعد از كلي دلخوري كه از پارك دل مي‌كنه و مي‌ريم، سراغ باباش رو ميگره و خدا نكنه بهش بگم كه امروز نمياد دنبالمون خيلي محم و جدي مي‌گه "نه!"

وقتي مي‌ريم خونه براش يه پتو پهن مي‌كنم روي زمين جلوي تلوزيون كه بخوابه اما نمي‌خوابه در عوض عروسكاش رو به مي‌خوابونه و آروم مي‌زنه پشتشون و "پيش پيش" مي‌گه و انگشتش رو روي بينش مي‌گيره و به من ميگه هيس!

بهش مي‌گم بخواب ماماني اگه زود بخوابي بيدار بشي مي‌برمت "د د"، بالاخره مي‌خوابه و تا از خواب بيدار ميشه با چشماي خواب آلوده و صداي گرفته لباساش رو برمي‌داره و ميگه "عوص" " د د" يعني لباسم رو عوض كن بريم بيرون ...

شب كه باباش مياد كلي هم با اون بازي مي‌كنه، بعد از شام تو جمع كردن سفره كمك من مي‌كنه و آخرش هم زير سفره‌اي رو بر مي‌داره و همه آشغالاش روي زمين مي‌ريزه البته هدفش كمك كردنه ...

وقتي كه مي‌خواد بخوابه اول صورتش رو جلو مي‌بره تا باباش ببوسه بعد هم چند قدم جلو مي‌ره و براي باباش بوس مي‌فرسته و بعد از كلي شيطنت توي تخت خواب به خواب مي‌ره ...

خدا نگار و همه بچه‌هاي كوچولو رو نگه داره ...