مامان نگار-

مدیر مهد نگار میگه که حرفای بزرگونه میزنه بچه ها یاد میگیرن تو خونه تکرار میکنن مادرشون  شاکی میشن

میگم مثلا چی میگه؟ جواب میده که مثلا میگه من دیگه از این زندگی خسته شدم تحمل ندارم! داری منو عصبی میکنی! الان دیگه کاملا عصبی شدم! دست از سرم بردارید! بعد میگه ما فکر میکنیم شاید شما توی خونه از این حرفا میزنید...

اضافه میکنم به این جمله ها دیالوگ دختر رو توی سریال راه طولانی: میخوام خونه رو ترک کنم ... دیالوگ سریال سهمی برای دوست: آرایشگاه سیار لرد دانا بفرمایید..

نگار علاقه زیادی به تلوزیون داره و عجیب از دیالوگای فیلما استفاده میکنه و خیلی هم دوست داره ژست بزرگترا رو به خودش بگیره ...

یادمه تازه که توی تهران مهد میرفت یک سال و 10 ماهش بود... وقتی میومد خونه عروسکاش رو دور میچید و خودش میشد مربی... دستاشو تو هوا میچرخوند و داد میزد: اینجا چه خبری نیست!

تازه میفهمم وقتی از یه بچه ای پیش مادرش گلایه میکنی چه حس بدی به مادر دست میده و این واسه این نیست که فکر میکنه شاید واسه تربیت بچه کم گذاشته واسه اینه که شدیدا عاشقشه...

یک به یک با مژه‌هایت دل من مشغول است

میله‌های قفسم را نشمارم چه کنم؟