من آدمم!
مامان نگار
دلم لک زده از شیرینی های نگارم بنویسم ...
دیروز رفته بودیم طبیعت گردی، دخترم اونقدر کثیف شده بود که بهش گفتم نگار باید بندازمت توی ماشین لباسشویی... نگار گفت: نمیشه مامان من آدمم لباس نیستم که... منو باید ببری حموم!
یه شب هم با هم رفتیم بستنی بخریم، میخواست یخمک بخره گفتم نه مامانی برات خوب نیست. فروشنده هم به کمک من اومد و گفت: از این بستنی ظرفیا ببر رفتی خونه مامان بهت بده با ظرفش بخوری... نگار گفت: نه من ظرفش رو نمیخورم چون آدمم! فروشنده گفت: نه حالا ایندفعه بخور! گفت نه یه بار هم نمیخورم چون دندونام میشکنه!
داشت مسواک میزد که به شوخی براش خوندم: خمیر دندون پونه چشمو نمیسوزونه! نگار هم گفت: خمیر دندون پونه چشمو نمیسوزونه، دندونو میسوزونه!
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۶/۳۱ ساعت 23:17 توسط نگار
|
اسم من نگاره. 7 دي 87 به سیاره شما سفر کردم و زمینی شدم... شنیدم تو سیاره شما آدم بزرگا وبلاگ می نویسن اما به سلیقه خودشون! من می خوام وبلاگ بنویسم اما نه به سلیقه آدم بزرگای خاکی که نگاهشون هم دیگه به آسمون نمی افته ... فعلا مامان بابام وبلاگمو بروز ميكنن ...