دختر با معرفت...
مامان نگار
امروز صبح نگار خانم ما داشت دونات میخورد، بهش گفتم خوش به حالت منم دلم از این کیکا میخواد، گفت خوب مامانی برای خودت هم میخریدی.. گفتم آخه فقط یه دونه داشتیم، گفت خوب مامانی غصه نخور من نصفش میکنم با هم بخوریم...
آخ که چقدر این نگار من با معرفته ... بهش گفتم نه مامانی نمیخواد، گفت نه الان نصف میکنم خلاصه با کلی زور و ضرب تونست یه تیکه از کیکش برام بکنه، یه نگاهی انداخت دید کوچیکه باز تلاش کرد و یه تیکه دیگه.. خلاصه چند بار تیکه کرد و بهم داد تا خیالش راحت شد که منم به اندازه از کیکش خوردم ...
تازه سعی کرد به باباش هم از اون کیک کوچولوش بده...
واییییییییییییییییییییی که چقدر این دختر من با معرفته ... این خوشمزهترین دوناتی بود که تو عمرم خوردم...
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۷/۳۰ ساعت 8:56 توسط نگار
|
اسم من نگاره. 7 دي 87 به سیاره شما سفر کردم و زمینی شدم... شنیدم تو سیاره شما آدم بزرگا وبلاگ می نویسن اما به سلیقه خودشون! من می خوام وبلاگ بنویسم اما نه به سلیقه آدم بزرگای خاکی که نگاهشون هم دیگه به آسمون نمی افته ... فعلا مامان بابام وبلاگمو بروز ميكنن ...