نگار جون من چند روزي پس از ورود به يك سالگي يعني درست پنجشنبه  ۲۴ دي ماه ساعت ۹ و ۲۷ دقيقه شب اولين گامهاي مستقلش رو برداشت؛ درست زماني كه من تو فكر اين بودم كه نكنه راه رفتن دختر كوچولم دير شده پاشد، ايستاد و راه رفت...

حيف كه باباش نبود و اون لحظه رو نديد، بعد از لحظه تولد نگار كه زيباترين و شگفت انگيزترين لحظه‌اي بود كه درك كردم ، ايستادن و راه رفتن مستقل نازنين من زيباترين لحظه زندگيم بود و هيجانزده به همه زنگ زدم، انگار كه اولين باره كه راه افتادن يك كودك رو ديدم ...

البته مي‌دونم كه ممكنه خيليا بگن اين خيلي طبيعيه چه رازي ميتونه تو چنين كار معمولي باشه كه آدم رو هيجانزده كنه، اما نظر من (مامان نگار) اينه كه اين يه رشد راز آلوده و ما آدما تا زماني كه وجود داره بهش عادت ميكنيم و فقط زماني مي‌تونيم اهميتش رو درك كنيم كه نباشه ... يادمه  يه روز تو كلينيك دايي نگار يه پسر  حدودا ۱۲ ساله‌ فلج وقتي تونست با كمك وسايل ارتوپدي سر پا بايسته و فقط يك قدم راه بره شور و هيجان و سپاسگزاري و اشك و ... همه جمعيت حاضر رو احاطه كرد...

خدايا ممنون كه نگار نازنين من ايستاد و راه رفت، ما هم مثل همه آدما به راه رفتن او عادت ميكنيم اما هرگز لحظه راه افتادنش رو فراموش نمي‌كنم ...