دختر عشق باباشه ...
بابای نگار-
این چند وقت بیشتر پست های وبلاگ نگار رو مامانش نوشت، من هم گاهی که سوژه هایی درباره کارهای نگار به ذهنم می رسید، به مامان نگار می گفتم که زود بنویسش تا یادمون نره.
حکایت این روزهای نگار خیلی جذاب و دیدنیه اما حیف که خیلی از مخاطبای وبلاگ نگار فقط می تونن بخونن این حکایت رو.
البته همین هم غنیمتیه چون خیلی از دوستان یا آشناهام حتی در خارج از کشور بلافاصله بعد از سلام و احوال پرسی با من، سراغ نگار رو می گیرن و جالبش اینه که همه به اسم میشناسنش.
نگار این روزها خیلی شیرین زبون شده و البته عشوه های خاص دخترانش هم روز به روز بیشتر گل میکنه، هر روز کلمات جدید یاد میگیره و با گفتن اونا گاهی ما رو شگفت زده می کنه.
الان دیگه اسمش رو یاد گرفته، میگم اسمت چیه؟ میگه "نینار" یعنی "نگار"، میگم فامیلیت چیه؟ میگه "باییتی" یعنی طالبی.
بهش میگم اسم من چیه؟ اول میگه "بابا"، میگم نه اسمم، یکم فکر میکنه و میگه "حابی" یعنی "حامد".
جالبش اینه که نگار در مواقع معمولی به من میگه "بابا" یا "بابا جان" اما هروقت با عشوه خاص خودش کاری رو از من میخاد، به من میگه: "حابی جان" یعنی "حامد جان".
یکی از موقع هایی که منو "حابی جان" صدا میکنه موقعیه که میخاد ببرمش پارک برای تاب و سرسره سواری ...
نگار تاب سواری رو خیلی دوس داره و معمولا هر روز که دنبال نگار و مامانش میرم که با هم بریم خونه، قبل از رفتن، یه سر می ریم پارک تا نگار حسابی تاب سواری کنه؛ موقع تاب خوردن هم بلند بلند می خونه: "تاب تاب، عبااااسی"
تا همین چند وقت اخیر کم کم داشتم فکر می کردم نگار بر خلاف سایر دخترا، بابایی نیست، یعنی بر خلاف اون چیزی که مشهوره، علاقه خیلی خاصی نسبت به بابا نداره ولی حالا دارم اینو احساس می کنم که نگار هم یه دختر بابائیه ...
دختر عشق باباشه ... بابا عاشق کاراشه
روی دو چشمون بابا ... دخترم همش جاشه
اسم من نگاره. 7 دي 87 به سیاره شما سفر کردم و زمینی شدم... شنیدم تو سیاره شما آدم بزرگا وبلاگ می نویسن اما به سلیقه خودشون! من می خوام وبلاگ بنویسم اما نه به سلیقه آدم بزرگای خاکی که نگاهشون هم دیگه به آسمون نمی افته ... فعلا مامان بابام وبلاگمو بروز ميكنن ...