مامان نگار- 

چند وقتیه که به دلایلی زیاد درگیر خودم و گرفتاریهای خواسته و ناخواسته ای بودم که البته تمومی هم نداره یه دفعه به خودم اومدم دیدم اون چیزی که توی این مدت از یاد بردم "مادر" بودنه ... حالا دیگه میخوام همه چیز رو رها کنم و فقط مادر باشم یه مادر خوب واسه نگار ... توی این چند وقتی انگار شدم مثل کسی که عزیزش رو مدتهاست ندیده و بعد میبینه که چقدر فرق کرده و بزرگ شده ....

نگار توی این مدت کوتاه خیلی بزرگ شده بیشتر از اونی که من انتظارش رو داشتم  اینو فقط من نمیگم خانواده بابای نگار هم که یک ماه پیش دیده بودن و اخیرا دوباره پیششون رفتیم همین رو میگن ....

نگار عاشق شماله اون هم فقط دریا ... یعنی وقتی از دریا بر میگشتیم بریم خونه عمو جونش میگفت باز هم بریم شمال 

نگار خانم ما خیلی تغییر کرده ... بیشتر از همه نوع بازی هاش. وقتی که خونه مامانا هستیم عروسکای ریز ریزش رو میچینه روی زمین و مثلا اونا بچه های مهد کودکن نگار هم مربیشونه و براشون شعر میخونه داستان میگه ... بعد زنگ ورزش میخوره بهشون ورزش یاد میده... اگه بخوان برن دستشویی میبرشون .. زنگ نقاشی میشه زنگ ناهار میشه ... من هم یکی از بچه های مهد کودک میشم ... گاهی هم مدیر مهد که به تلفنای مادرای بچه ها جواب میدم ... گاهی توی بازی حرفای خنده دار و طنز آلود میزنم ... مفهوم طنر رو خیلی خوب میفهمه و  ریسه میره از خنده ...

نگار جون من قبلن بیشتر خونه سازی و پازل رو دوست داشت اما چند وقتیه عاشق عروسکاش شده... اونا رو میخوابونه ... مثلا بهشون غذا میده ... مراقبشونه ... چند شب پیش هم توی بازیش رفته بود عروسکش رو پیچیده بود توی روسری و داد به بابا بزرگش گفت بابا جان این بچه منو بگیر من با شوهرم برم یه خریدی بکنیم بیایم الان خوابوندمش وقتی بیدار شد بهش شیر بدین ...

شمال هم که رفته بودیم دو تا از عروسکاش رو آورده بود و داده بود مادربزرگش بخوابونش ... مامان بهش گفت تو چه مادری هستی که من باید بچه هات رو بخوابونم ... یه کم فکر کرد گفت من مامان بی ادبم ... اصلا اشتباه کردم بچه آوردم !

یه روز بهش گفتم تو مامان باش من نگار ... بعد شروع کردم به جیغ زدن و لجبازی که متوجه کارای بذش بشه ... اون هم برد منو گذاشت جلوی در ورودی و گفت تا اجازه ندادن حق نداری بیای این طرف ... تا وقتی جیغ بزنی باید اونجا وایستی...

به شب بابای نگار اومد خونه و زیاد حوصله نداشت گفتم شام بیارم گفت نه اشتها ندارم ... نگار سریع در اومد که من اشتها دارم ... فرداش رفته بود اینو برای مامانم تعریف کرده بود و مامانم به من گفت ... به نگار گفتم مامانی وقتی توی خونه اتفاقی میافته نباید به کسی بگی گفت نه مامان من چیزی نگفتم فقط گفتم بابام اشتها نداشت من گفت من اشتها دارم که مامانم خوشحال بشه ...

یه روز که با دوستامون رفته بودیم بیرون، همسر دوستم توی حرفاش به بابای نگار گفت بابا تو دیگه کی هستی ... نگار هم که فکر کرد با اونه گفت من نگارم دیگه!