مامان نگار-

هنوز صبح نشده بود كه ضرباهنگ رسيدن مسافر كوچولو بيدارمون كرد و حالا دو سال از اون صبح قشنگ كه باباي نگار با خبر "نگار آمد" همه دوستان و آشناها رو از خواب بيدار كرد مي گذره ...

صورت زيباي نگار رو  ساعت ۷ و ۴۵ دقيقه صبح روز هفتم دي ماه ديدم و هنوز اون صورت گرد كوچولو با چشماي خوشگل سياه و موهاي سياهي كه براي نوزاد فوق العاده بود زيباترين نقشيه كه تو دنيا ديدم و عاشقش شدم ...

هنوز هم نگاه كردن به اين نقش و نگار زيبا منو عاشق ميكنه... دوستش دارم هر لحظه بيشتر از لحظه قبل ...

نگار جونم تولدت مبارك

**********

بابای نگار-

هنوز ۱۰ روز به موعد مقرر برای دنیا اومدن نگار مونده بود اما مامان نگار ساک بیمارستان و لباس های اولیه نگار رو حاضر کرده بود و انگار که می دونست زودتر باید منتظر مهمون کوچولومون باشیم.

حوالی اذان صبح روز ۷ دی ۱۳۸۷ مامان نگار با آرامش خاصی از من خواست که به بیمارستان برسونمش. هنوز یکی دوساعت از حضورمون در بیمارستان مصطفی خمینی نگذشته بود که مادربزرگ نگار خبر آورد که نگار دنیا اومده. شوکه بودم، حس عجیبی بود و تا حالا تجربش نکرده بودم.

حالا دو سال از اون روز گذشته و مامان و بابای نگار عاشق نگار هستن. دخترمون هر روز شیرین زبون تر میشه و گاهی با حرفا و کاراش لذت و زیبایی خاصی به زندگیمون میده که هرگز برام قابل تصور نبود.

شیرین کاری ها و شیرین زبونی های نگار حکایت مفصلی داره که کمتر حوصله و وقت نوشتنش رو داشتم ولی سعی میکنم بعضی از کاراش رو بیشتر اینجا بنویسم.

نگار جونم، تولدت مبارک عزیز دلم ...