اسم من مامان نگاره!
از اينكه به جاي اسمم منو مامان نگار صدا كنن لذت ميبرم...
نگار براي من تمام مفهوم زندگيه، وقتي بغلش ميكنم حس ميكنم دوباره متولد شدم، وقتي باهاش بازي ميكنم انگار كه دوباره از نو به دوران بچگي برگشتم و حتي بيشتر از اون از بازي لذت ميبرم ... تمام عشق من اينه كه پول دستم باشه و هر چي دلش ميخواد براش بخرم ... وقتي يه چيزي براش ميخرم اونقدر خوشحالم كه هيچوقت براي هيچ كدوم از داشتههاي خودم اين حس رو نداشتم .. وقتي از خواب بيدار ميشه و صدام ميكنه "ماماني" دوست دارم جونم رو هم براش بدم ...
نگار عاشق بيرون رفتن و تفريحه و وقتي كه هر روز به اسم "د د" ميبرم و ميگذارمش پيش مامان جان...و وقتي كه بعد از ظهرها با خستگي تمام ميرم ميارمش و باز هم به بهونه "د د" ميارمش خونه احساس گناه ميكنم ...
گاهي بعد از ظهر ها ميبرمش يه پاركي كه تاب و سرسره داره واي كه نميدونيد وقتي تمام وجودش سرشار از شوق و لذت ميشه حس ميكنم بال دارم و ميتونم پرواز كنم ...وقتي شادمانيش رو موقع بالا رفتن از پلههاي سرسره و هورا كشيدنش رو موقع پايين اومدن ميشنوم ، فكر ميكنم روي ابرا نشستم و تمام خستگي روز از تنم بيرون ميره ...
وقتي شيرين زبوني ميكنه و ادامه اسم هر كسي "جان" ميگه ... وقتي كه سوار دوچرخهاي كه براش خريدم ميشه و سر تقاطعها بوق ميزنه ... وقتي ميبينم كه همه چيز رو ميفهمه و مفهوم همه چيز رو ميدونه ... وقتي متحير ميشم از دانستههاش ... دوست دارم زمان همين جا متوقف بشه ما تا آخر دنيا با هم باشيم و از وجود هميدگه لذت ببريم ...
اسم من نگاره. 7 دي 87 به سیاره شما سفر کردم و زمینی شدم... شنیدم تو سیاره شما آدم بزرگا وبلاگ می نویسن اما به سلیقه خودشون! من می خوام وبلاگ بنویسم اما نه به سلیقه آدم بزرگای خاکی که نگاهشون هم دیگه به آسمون نمی افته ... فعلا مامان بابام وبلاگمو بروز ميكنن ...