آغاز مقطعي جديد در زندگي نگار
بابای نگار؛
امروز 6 ماه نگار تموم شد؛ با 6 ماهه شدن نگار كوچولوي ما، از امروز مرخصي مامان نگار هم تموم شد و دوباره كارش رو شروع كرد
نگار امروز صبح كه از خواب بيدار شد، بيشتر از روزاي ديگه دلبري ميكرد براي مامان و بابا؛ يه جوراي خيلي شيرين نگامون ميكرد؛ نميدونم، شايد من اينجوري خيال ميكنم و شايد هم واقعا همينطور بوده

ولي اون دلبري ميكرد و مامان نگار هم اشك ميريخت ...
صحنه قشنگي بود... محبت مادر و فرزندي تا از نزديك با دقت مرور نشه، نميشه دقيقا درك كرد
به هر حال، از امروز فصل جديدي از زندگي نگار ما شروع شد، فصلي كه توي اون علاوه بر بابا، مامان نگار هم هر روز صبح به محل كارش ميره و نيمي از روز نگار ما با مامان بزرگ مهربون سپري ميشه ...
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۰۴/۰۷ ساعت 8:40 توسط نگار
|
اسم من نگاره. 7 دي 87 به سیاره شما سفر کردم و زمینی شدم... شنیدم تو سیاره شما آدم بزرگا وبلاگ می نویسن اما به سلیقه خودشون! من می خوام وبلاگ بنویسم اما نه به سلیقه آدم بزرگای خاکی که نگاهشون هم دیگه به آسمون نمی افته ... فعلا مامان بابام وبلاگمو بروز ميكنن ...