نگار خانم سه سال پیش روز شنبه هفتم دی ماه، دقیقا ساعت ۷ و ۴۵ دقیقه صبح به دنیا اومد.
قشنگ ترین حادثه زندگی من تولدت مبارک.
نگار خانم ما این روزا به پابوس امام رضا(ع) رفته و این دومین باریه که تو زندگی این افتخار نصیبش میشه، اینم عکس با اون ژستش که دل منو برده :

نوشتن از نگار قشنگترین کار زندگیم بود که متاسفانه به دلایلی این کار رو انجام نداده بودم... دلم واسه دخترک قشنگم میسوزه که انگار دارم انتقام همه سختی های زندگی رو از اون میگیرم ... اما باز مینویسم تا خودم و نگار رو با هم دریابم ...
نگار خانم ما سه روز دیگه شمع سه سالگی رو فوت میکنه... دختر ملوس من اما اگه بدونه سه سال هنوز یعنی خیلی کوچیک خیلی ناراحت میشه... اون عاشق اینه که بزرگتر باشه ...

بزرگتر بودن واسه نگار یعنی مستقل بودن، خانم خشگله من چند ماهی هست که خودش توی اتاقش میخوابه و البته نیازی هم نداره تا وقتی خوابش میبره من کنارش باشم...
بزرگتر بودن واسه نگار یعنی اینکه خودش دستشویی بره، خودش غذاشو بخوره، کمک من سفره رو جمع کنه، خودش انتخاب کنه که چی میخواد بخره، یعنی خودش در رو باز کنه به روی کسی که در میزنه، خودش زمانش رو مدیریت کنه یعنی کی سی دی ببینه، کی نقاشی کنه، کی غذا بخوره و کی بخوابه..
کلی هم قرآن و شعر و زبان انگلیسی یاد گرفته که با زبون شیرینش برامون میخونه... عاشق کتاب خوندنه واسه کتاباش هم تفکیک خاصی داره، چند تا از کتابهای منو هم برده و گاهی عین آدم بزرگا ژست کتاب خوندن میگیره و به قول خودش اینا کتاب نوشتنیه ... اصلن هم اینا رو نه خط خطی میکنه نه پاره... عاشق کتابهای رنگ آمیزیه ... خیلی هم خوشگل رنگ آمیزی میکنه و تقریبا همه رنگا رو میشناسه...
عاشق گواشه برای رنگ کردن ... ژست قلم مو دست گرفتنش عالیه، مثل نقاشای بزرگ...
خانم مربیش تو مهد کودک میگه نگار عالیه و خیلی بیشتر از بچه های دیگه تو کارا مشارکت میکنه و بهتر از همه آموزش ها رو یاد میگیره اما یه نقطه ضعف داره و اون اینه که کسی بهش بگه کوچولو! اونوقته که دعواش میشه...

اگه بهش بگم دستتو بده به من دختر کوچولو باید دستشو به مامانش بده، زود در میاد که من که بزرگم، میگم آره وقتی بزرگتر شدی دستتو نده، میگه من بزرگترم! خلاصه هیچ رقمه زیر بار نمیره که کوچولوئه ...
چند روز پیش با دایی نگار تلفنی حرف میزدم آخرش گفتم کوچولوهای گلت رو ببوس... سریع دراومد که یگانه که کوچولو نیست! اندازه منه! (یگانه خانم ۷ سالشه البته)
یه شعر مخصوص هم داره که وقتی میخونه دل همه رو میبره: "راننده احساس داره ... تو صندوقش زاپاس داره ....."
وقتی که من از سر کار میرم میاد جلوی در میایسته و با اشتیاق زیاد میگه مامانی من اومده، میپره بغلم، بهم خسته نباشید میگه و این واسه من یعنی معجزه، یعنی یادم میره که چقدر خسته ام...
دستهاي كوچكت را دوست دارم
آنگاه كه رنگ نوازش مي گيرد و انگشتانت مي لغزد روي صورتم
حتي آنگاه كه ناتواني انتقام را چنگ ميزني
چشمانت را دوست دارم
آنگاه كه تمام بغضت را به رخم مي كشي
به بهانه يك عروسك ناچيز
و بغض مي كني و اشك مي ريزي كلافگي هاي اين دنياي سه ساله را
دلم لک زده از شیرینی های نگارم بنویسم ...
دیروز رفته بودیم طبیعت گردی، دخترم اونقدر کثیف شده بود که بهش گفتم نگار باید بندازمت توی ماشین لباسشویی... نگار گفت: نمیشه مامان من آدمم لباس نیستم که... منو باید ببری حموم!
یه شب هم با هم رفتیم بستنی بخریم، میخواست یخمک بخره گفتم نه مامانی برات خوب نیست. فروشنده هم به کمک من اومد و گفت: از این بستنی ظرفیا ببر رفتی خونه مامان بهت بده با ظرفش بخوری... نگار گفت: نه من ظرفش رو نمیخورم چون آدمم! فروشنده گفت: نه حالا ایندفعه بخور! گفت نه یه بار هم نمیخورم چون دندونام میشکنه!
داشت مسواک میزد که به شوخی براش خوندم: خمیر دندون پونه چشمو نمیسوزونه! نگار هم گفت: خمیر دندون پونه چشمو نمیسوزونه، دندونو میسوزونه!